خدا را چه دیده ای

کمی صبر کن...

این همه تعجیل از چه روست؟!

بیا پیاده شویم

تنی بتکانیم؛

سبک شویم از آزِ آغاز و حرصِ رسیدن

از این چنین رفتن

و هیچ ندیدن!

بیا کنار آن گُلِ تنها، عکسی به یادگار بگیریم


خدا را چه دیده ای؟!

شاید

هزار هزار خبرهای خوب

به یک "ها"یِ من بند است

وآن قاصدک های بی قرارِ نشسته روی پیراهن


بیا بنِشینیم و خورشیدِ بختِ خویش در آغوش کشیم

شادمانه و شاکر،

آرام،

مطمئن

و لبریز حسی

که نان تازه ی تبریز

و انگور سرخ اورمیِّه با پنیر می دهد!


خدا را چه دیده ای؟!

شاید

که در پلک بر هم زدنی

بر این قاب خواب گرفته

بالهای پروانه ای به هم بخورَد

ترانه های بهار بخیزد از دل دشت...

نپرس اینقَدَر

نپرس

که نَسَب های من، از کدام چشمه نوشیدند

که رنگ نگاهم چگونه روشن ماند...

نگفتمت اینجا

-در میانه ی راه-

بیا به یاد نیاوریم خط کشی های جادِّه را حتّی؟!

که کدام شادیِّ گسسته بود و کدام پیوسته ی اندوه؟!

آسوده باش! شکیبا!

در انتهای قصّه ی راه

و مِه گرفته های عبور،

کسی ست ایستاده به شوق

شبیه خدایگونه مادری که از اوّل

بود!

/ 0 نظر / 54 بازدید