نفیر

بگذار بِشُکوفانم این خشخاش را

بر گونه هات

تا برکشند زنبورهای عافیت اندیش شهر

شیره جان خویش

از زهرکامی گلبرگ های درد

شاید، شاید

به عسل بنِشیند این تلخی بی حصر

شاید!


بگذار بخُشکانم این امید

به انجام کنکاش بی حاصِلَت

در اوراد این شیخ

و اوراق آن فیلسوف دهر

به جُست، چیزی نخواهی یافت

جز که نهنجی بر این کاس نفرت لبریز

و دردا

دریغ ز رای روشن پیکی

پیشگوی

به شوربختی سلطان و شادخواری چنگیز!


بگذار

بگیرانم این شعله را به شعر

و کورسوی "مردم بی لبخند"...!


پ ن : "بگذار برخیزد این مردم بی لبخند

بگذار برخیزد"

شاملو /در آستانه/ بر کدام جنازه زار می زند...؟

/ 0 نظر / 81 بازدید