مستی

ز نابهشیارترین شبان مستی ام

آشفته ترم

زین سان که با اَجَل درآویخته ام در عشق

بیمِ نیستی ام می رود به هر های؛ هوی؛ به هر دَوَران


شرربار و شرزه چو پاییز

چه حسی ست حس آمدنت

که پنهان به پوستین پلنگ واره دَرَّنده ای درآمده است

نه بر عاجزانه تقلّای این طبل کوب پر تلاطم التفاتم هست

نه بر سُکر آن زرد رویِ شریف 

نه در حبسِ رای مصلحت اندیش خویشم، فریفتار

نه چشم بر قضا به پای بستِ قراریم مانده حریف!


مانده ام در انتظار آن پی خجسته ی چراغ بدستِ غریب

که پیش آیدم به پیشواز

چوب خط حادثه پر کنم

و سر کِشَم بلند به سر شانه های پریش

به نغمه به نام تو از نو : "سلام" و بگویمت:

"مرا بپذیر!"

/ 0 نظر / 112 بازدید