نی نوا

آب، تشنه بود و خاک، شرمسار و خون، به جوش و نایِ یک نفس،

ردّ پای سرخِ مانده بر تنِ کبودِ دشت می شِمُرد


تا بیاید و به سینۀ ستبر ساحَتی ستُرگ خم شود...

-زمانه پوزخند جاودانه می زند هنوز هم

به خوف و اضطرابشان -


و روبروی آفتاب و پشت بر کمان خیمه ای که خواهرانه می خمید بر زمین خشک و کوله بار درد می نهِشت

بر کنار شرحه ای ز شطّ پر شراب و مَشک پُر ز مُشک و شوق شاعرانه ای که عشق را

به ناوک وصال یک ستاره بر جبین نخل های سر بریده می سرود در خطابشان


دست بر کمر بَرَد و تیغ از نیام برکََشَد؛

-ز خشم زخم خورده ای که از غدیر مانده بود در خُمی که چون خَدو خزیده در خضابشان-

نهد به کینه بر گلوی...


و گل فشان، حقیقتی تپید در سبوی می

و زنگ ها زدوده شد ز جام عیسَوَی و راز سر به مُهر دین،

-بسان وحی تازه ای-

دمید از آتش گرفته بر حریم قطعه ای به جای مانده از بهشت

و سمت و سوی تازه ای گشوده شد

به بیکرانه های جویبار جود و کوچه باغهای فضل و مرز مَردهای مَرد؛ لیک، بی نشان


... و می بُرَد و می بَرَد ترانه خوان، سَری بلند تا بر آسمان نی...

ببین...

هنوز هم نوای تازیانه است در تموز آفتاب

آن طرف که می بَرند یک قبیله را کشان کشان...

/ 0 نظر / 69 بازدید