افسانه و رؤیا

دنیای کوچکی ست

دوباره در خوابواره هامان رسیده ایم به هم

ملالی نیست

تو "ایزد شیوا" بمان و من

دیو دانشوری که هزار هزار بار آتشم زده اند

در انبوه خشمگین هندوها

بسان "راوانا"


بِگُذار بسِتایمت

چو اسطوره های افسانه ای 

در "آتش بدون دود"

"گالان" می شوم؛ 

تو "سولماز اوچی"

یا که "سیتا"ی پاک، بی گناه!


بِگُذار بسُرایمت

چو سروده های حماسی هومر

ایلیاد...

اودیسه...

خسته ام ولی؛ خسته

هرکول که نیستم!


بگذار نصیحتی کُنَمت

لای بوته های احساس خویش

پنهان شدی اگر،

فرقی نمی کند

"تروا" به کام کیست

یا که اسفندیار و حضرت آشیل

کجا و چگونه مُرده اند!


دنیای کوچکی ست

دوباره در افسانه و رویا به هم رسیده ایم

/ 0 نظر / 69 بازدید