ارگانمهر

اگر چه سپیدار عشوه بالا بلند

و گیسوان فتنه فُتاده به دوش،

اگر که آفتاب نگاه تو در اوج

این سایه سار دروغین زهد، حقیرتر!

باری

اگر که خطایی هست

در غمض دیدگان تو پیداست!

 

وین امر مشتبه

توهم مشترکی ست

در امتداد خط عبور من با تو!

 

فلسفه پیچیده ست

بیا کمی، گاهی

- لااقل همین حالا-

منطقی باشیم!


[ جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۳:۱٢ ‎ق.ظ ] [ نیما اختردانش ]

از آن سوی کوچه ی تنها

تا رسیدم به ازدحام خیابان

التفاتی نداشت چشم تو هرگز

به تاب و تب اندود، ردّ خسته ام

لختی

که رمق های آخر این راه را می پایید!

 آشنا ترین نگاه تو حتّی

در انقضای یک درنگ دو پلک

مرا در آیِنه با دل تردید

می کاوید!

 پرسشی

- که بی جواب امّا-

در سر عابری که رد می شد

از ترنّم باردار سکوت من،

بی درد

لحظه لحظه به انگشت های اشاره می زایید!

[ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ] [ نیما اختردانش ]

در این نگاه مه گرفته

نه من، منم

نه تو، آنقدر شبیه "تو"

تا که بشناسمت ز دور!

 

کاش می شد گذار کودکی هامان

ختم می شد به کوچه ای بن بست؛

آخر این حوالی عمر

هیچ چیز زیبا نیست!

[ پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ] [ نیما اختردانش ]

هراس دارم از آن سایه ها

که می روند از پی

به تاریکخانه ی اشباح در خرابه یاد

 

هراس دارم از این زوزه های باد

که سنگین به کوبه می زنند

بر گونه های کودک شرمگین و شاد!

 

هراس دارم از این همه ابهام

در میان همهمه های راهی دور

 

هراس دارم از عقد زلف های تو با این گره

که به مشت های تقدیر کور

 

هراس دارم از این همه بیش

از پس آرای باران شام

در سحرگاه چشمان ناخفته ی گرگ و میش!

[ شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ] [ نیما اختردانش ]

واگویه های غم افزای

راز تب آهنگ شَروه و عشق را

عجیب

در نای ناله درآمیخته است!

 

نه، می بارم؛

آن سان که ابر خیال

حمل سنگین خویش را زمین نهد؛

نه آسوده می گذاردم این درد بارور

که در محمل اندوه ریخته است!

 

گویی کسی به سرانگشت

هشیار می کند مرا:

«هی های!

آسوده بگذر از این تنگنای خوف

که کابوس مرگ نیز

با خواب خوش ز دیده ی تقدیر

بگریخته است!»

 

[ سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٤٦ ‎ق.ظ ] [ نیما اختردانش ]

در پسین تنگ غروب

تنها نشسته ام اینجا

چشم در چشم عقربک هایی

که انگار زود به اینجا رسیده باشند؛

هر لحظه قدم سست تر می کنند!

 

بی حوصله

خم می شوم در خود

انتظار کودکی را نظاره می کنم

که این سوی خط کوره راه خاکی ده

پشت سرش

به دری بسته ختم می شود

 

دودکش کلبه ای ذور،

امّا، مدام

به صورت آسمان

آهی سیاه و غلیظ می کشد

 

تا چشم چرخاندم و چراندم آن بالا

در پی ستاره ای پر نور،

شهابی از دور آمد و مشق های شبم را

-نیم ننوشته-

خط زد و رفت!

ماه دید و هیچ نگفت؛ امّا،

حتی همین روایت رندانه هم امشب

حال مرا خوب تر نمی کند!

[ جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥۱ ‎ب.ظ ] [ نیما اختردانش ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

تلخم اگر چه از باور انگور چکیده ام در خمره خیال این شاعران مست!
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed


استخاره آنلاین با قرآن کریم